درباره نویسنده
پرستو
دبیر
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پرستو
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • روز مادر
  • یک صدای سرد
  • چلچراغ سوخته
  • کولی با چشم تر
  • در خواست حلالیت یک شکننده قفل برنامه های کامپیوتری
  • سازمان جغرافیایی دنیای مجازی
  • وقتی که پدرم را به زندان انداختم
  • آیا کسی در خانه خودش گم می شود
  • چگونه طلاق موفقی داشته باشید و مهریه خود را بگیرید !!!
  • چه چیزهاو چه کسانی در دادگاه منتطر زنان هستند
  • دکوراسیون خانه ماهی ها (عکسهای زیبای فتو شاپ شده )
  • زیباترین عکسهای ساخته شده با فتو شاپ دنیا
  • ابزار قانونی زنها در مواجه با مردها
  • vpn چین
  • شکستن قفل یک برنامه کامپیوتری
  • دردسرهای یک زن تنها در قطار
  • دهه چهارم زندگی
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
  • کولی (۱)
  • مشهد (۱)
  • تبریز (۱)
  • حقوق زنان (۱)
  • طلاق (۱)
  • قطار (۱)
  • خانه سالمندان (۱)
  • روز مادر (۱)
  • وکالت (۱)
  • بی عدالتی (۱)
  • برنامه قفل شکسته (۱)
  • vpn چین (۱)
  • حقوق زن ومرد (۱)
  • زن روسپی (۱)
  • عکس های فتو شاپ شده (۱)
  • طلاف (۱)
  • شعر برای مادر (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • فان گذر
  • سرآشپز مروارید
  • آسمان من
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دهه چهارم زندگی
روز مادر
نویسنده: پرستو - جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱

 

وقتی که پدر مرد

مادر تنها به روبرو نگریست

وقتی دیوارهای خانه ترک برداشت .

برگهای انگور در لابه لای دیوار ترک خورده لانه کرده بود

غوره ها ی ترش و درشت  درروشنی آفتاب رنگ می انداخت .

عطر یاس خانه ترک خورده و اندوه زده را پرکرده بود .

اما عطر پدر متروک و پژمرده در زیر خروارها خاک دفن شده بود.

و تنها صورت مادر که چون دیوار کوتاه خانه ترک خورده بود

به لانه برگهای انگور خیره شده بود .

غوره ها سفت و سخت به دیوار ترک خورده چسبیده بودند .

دستهای ترک خوره مادر برگها را از دیوار جدا می کرد .

همه چیز ترک خورده بود جز نگاه مادر .

او قلب ترک خورده مرا بانگاه استوارش  به هم چسباند .

نظرات ()



یک صدای سرد
نویسنده: پرستو - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱

 

یک صدای سرد بود

مثل یک صبح زمستان سرد بود

مثل آواز کلاغی روی بام

شوم  و تلخ و زشت بود

یک صدای گنگ بود

مثل امواجی اسیر باد بود

پرتلاطم پیچ  خورد و

گردبادی در میان ذهن من

تشکیل داد

جمله هایش را به خاطر آورم

او مرا گریاندو رفت

حرفهایش طعنه و دشنام بود

او مرا رنجاند و رفت

با خودش آواز تلخی خواند ورفت

نغمه او طعم تلخ یاس داشت

دستهای پر ز خواهش را سویش کردم دراز

دستهایم پر ز خواهش ماند و رفت  

در مسیر پر هیاهوی حسد

پای او در باطلاق کینه ها لغزید و رفت

دستهای  خواهش من دست از او برکشید .

دست من پاک و رها رو به سوی آسمانها کرد و رفت 

نظرات ()



چلچراغ سوخته
نویسنده: پرستو - جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳٩۱

 

چرا ؟

باز می پرسم چرا ؟

او نمی داند چرا ؟

از خودت پرسیده ای

گفت آری بارها

پس نمی دانی چرا ؟

گفت در من نیست من

کیست او ؟

گفتا نمی داند که کیست ؟

هیچ پرسیدی ازو

گفت می گوید توام

پس تو می دانی که کیست /

گفت : نه

 او حجاب و سایه است

همسر و همسایه است

ساکت و خیره بگفت

نه او هم خانه است

دشمن دیرینه است

آتش جانم شده است .

کیست او ؟

گفت من نمی دانم که کیست ؟

من هراسانم ازو

ترس و آرامم ازو است

گرچه بیزارم ازو

سخت محتاجم به او

چاچراغ خانه ام در دست اوست

گر رود بی چلچراغ

خانه ام سردست و گور

چشمها را باز  کن

چلچراغت را ببین  

خاموش و بی آتش است

چلچراغ مرده هم رنگ شب است

پرده ها را پس بکش

آفتاب آزاده است .

لخظه تردید نیست  

چلچراغت سوخته  است

بانگ نوروز و بهار

چلچراغ سوخته

خانه را پالوده است

پس رها کن چلچراغ و خانه را

آسمان و دشتها و نغمه ها

آماده است .

نظرات ()



کولی با چشم تر
نویسنده: پرستو - پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۱

 

صبح سرد یک زمستان

ساکت و سنگین و خشک

بر دلم دردی عظیم

برنگاهم قفل یاس

دست از هر آشنایی شسته ام

دل به آواز غریبی داده ام

آشنایانم کنون بیگانه و نا آشنا

دوستانم را ز خاطر برده ام

صبح سرد یک زمستان است

از پی اش آیا بهاری باز هم خواهد دمید .

چشمهایم منتظر خیره به در

آه می آید صدا از پشت در

کیست او

می دوم من پشت در

می کنم من باز در

نیست پشت او مگر

کولی با چشم تر

دست او سویم دراز

نیست در دستم به جز یک حلقه پر رمز وراز

دست من می بست در

دست کولی لای در

آخ !

یک صدای دیگری از پشت در

باز ،  باید  باز کرد

قفل های پشت در

دست کولی شد دراز با چشم تر

حلقه ای در دست من لغزید و رفت

رمزهایش کوله باری شد

برای کولی خندان مست .

 

 

 

 

نظرات ()



در خواست حلالیت یک شکننده قفل برنامه های کامپیوتری
نویسنده: پرستو - پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩٠

آخرین روزهای زندگی یک شکننده قفل نرم افزارهای وسی دی های  کامپیوتری است.

کتاب سرنوشت انسان پس از مرگ را باز می کند . آنان که مال یتیم می خورند آتش می خورند . نزول خواران در بدترین عذابها قرار دارند . کم فروشان در چاه ویلند . دست دزد را باید قطع کرد آن هم در این دنیا و.......... . ولی درباره کسی که قفل برنامه های کامپیوتری را می شکند هیچ مجازاتی ننوشته است . می شود که مجازاتی درانتظار او نباشد . ممکن است در زمره دزدها یا کم فروشان و.... قرار بگیرد . شاید برنامه کامپیوتری که اوقفلش را شکسته مال بچه یتیم باشد . شاید خواننده ای که او قفل سی دی اش را شکسته سر پل صراط جلویش را بگیرد. چند روزی از عمر او بیشتر نمانده است . فقط یک راه وجود دارد آن هم اگر جواب بدهد؛ طلب حلالیت . او به ایمیل همه کسانی که قفل برنامه هایشان را شکسته بود ،ایمیل دادو از کرده خود اظهار ندامت کردو طلب حلالیت کرد . 

پاسخ هایی که دریافت کرد به این صورت بود .

 نفر اول :حیف روزای آخر عمرت و گرنه تو شرکت خودم استخدامت می کردم که سایت بعضی ها رو هک کنی .

یک خواننده در جواب ایمیلش گفته بود : پس تو قفل سی دی من و شکستی باعث شدی که مردم آهنگام و گوش بدن . مرسی قلب

 نفرسوم :اون نرم افزار یک ویروس بود وقتی تو قفلشو شکستی، خیلیا خریدن و کامپیوتراشون ویروسی شد .شیطان

یکی بعدی گفته بود منم اول این کاره بودم. چند وقتی افتادم زندان .شانس آوردی تا حالا نگرفتنت .

نفر آخر ،یک برنامه نویس با اعتماد به نفس :برو گمشو من و سر کار گذاشتی . مگه قفل نرم افزار من اونقدر الکی که یکی مثل تو بتونه اون و بشکنه .عصبانی

 

نظرات ()



سازمان جغرافیایی دنیای مجازی
نویسنده: پرستو - شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠

من ساکن دنیای مجازی 

در قاره پهناور اینترنت  

در کشور ابرقدرت میکروسافت 

در جزایر برمودای اینترنت ایران 

درحال جنگ با چاله های فیلترینگ اینترنت 

در جستجوی محله فیس بوک بودم 

که سر از بن بست پرشین بلاگ در آوردم 

الان چاره ای ندارم جز اینکه مثل ژان وال ژان  داستان بی نوایان 

از دیوار بلند این بن بست بپرم و خودم رو نجات بدم .

یا اینکه اسیر ژاور اینترنت ایران شده و 

تا ابد تو این بن بست بمونم 

نظرات ()



وقتی که پدرم را به زندان انداختم
نویسنده: پرستو - پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٠

 

عشق یک پدر به فرزندش چگون عشقی است و چقدر عمیق است . آیا این درست است که فرزندی پدرش را محاکمه و مجازات کند . و آیا پدری مستحق چنین مجازاتی هست ؟

وقتی چهارم دبیرستان بودم دوستی داشتم که در خانواده ای نا بسامان زندگی می کرد .پدرش مردی لاابالی و بی مسوولیت بود . 5سال قبل از آن نیز با زنی جوان که 15سال از خودش جوانتر بود ازدواج کرده بود . بسیار ولخرج بود و خانه و دیگر داراییهایش را در راه خوشگذرانی و قمار باخته بود . نسبت به  همسر اول و 4 فرزندش بی تفاوت بود .  

دوست من در همان سال ازدواج کرد و مانند همه دخترانی که در سنین پایین ازدواج می کنند آرزوی مراسم عروسی ؛ جهیزیه و .... را داشت . اما درست در همان زمان (سال 1376 که یک آپارتمان 7 میلیون تومان بود ) پدر اوبیست میلیون بدهکار شد . مادر دوستم، همسر اول این مرد از بی مسوولیتهایش خسته شده بود و پی گیر کارهای طلاق و مهریه بود .اما مشکل اصلی این بود که شوهرش یا پدر دوستم را پیدا نمی کرد . چندین طلب کار بعلاوه همسر اولش به دنبال او بودند . با تمام این اوصاف پدر دوستم روابط بسیار خوبی با او داشت . پدر او فقط 18 سال از او بزرگتر بود . در حالیکه مادرش 21 سال از او بزرگتر بود . در آن زمان  وضع مالی آنها طوری بد بود که مادر دوستم به او گفت با اینکه دلم می خواست یک جهیزیه آبرومند به تو بدهم ولی نمی توانم . باید همین چند قرانی راهم که دارم برای بعدا نگه دارم . آن لحظه فکر می کرد پدرش بدترین مرد دنیاست . تنها کسی که می توانست پدرش را پیدا کند فقط او بود و همسر دوم پدرش . دوست من به بهانه دیدن پدرش هر از چند گاهی یکبار به خانه زن دوم پدرش می رفت . البته پدرش دو سه ساعاتی آنجا بیشتر نمی ماند . دوباره متواری می شد . بالاخره با پدر بزرگش (پدر مادرش) نقشه ای کشیدند که دوستم پدرش را پیدا کند و به پدر بزرگش خبر بدهد که با مامور به خانه همسر پدرش برود و او را دستگیر کنند . و رمزشان این بود (آن موقع هنوز موبایل نبود) که من ساعت 3 می رم خونه پرستو دوستم (پرستو نگارنده است ) . و به هر بهانه و ترفندی که بود آنقدر پدرش را معطل کرد که پدر بزرگش با مامور رسید و پدر او را دستگیر کرد . روز بعد دوستم با علاقه عملیات کارآگاهیش را برای ما تعریف کرد و ما هم با هیجان گوش می دادیم . فقط یکی از بچه ها گفت بابات گناه داشت . پدر او به 6 سال زندان محکوم شد و ماشین نیسان او هم مصادره فروخته و به طلبکاران و قبل از همه مادر دوستم داده شد . دوست من هم به خانه بخت رفت و در سالهای   زندان هرگزبه دیدن پدرش نرفت . چهارسال بعد از ازدواجش بچه دار شد و آن لحظه نسبت به کاری که آن زمان کرده بود دچار تردید شد . دلش می خواست در زندان به دیدن پدرش برود ولی خجالت می کشید .   8 سال ازآن زمان گذشت .  یکی از روزها پدرش به دیدن او رفت و به او گفت : من ان زمان در این فکر بودم که ماشینم را بفروشم وبرای تو مقداری جهیزیه بخرم و بقیه اش را هم به مادرت بدهم و خودم را تسلیم دادگاه کنم . من از مادر تو 3 سال کوچکتر بودم و وقتی ازدواج کردم به خواست برادر بزرگم بود و من فقط 17 سال داشتم . ولی این دلیل نمی شد که من نسبت به خانواده ام بی مسوولیت باشم . همسر دوم پدرش هم او را ترک کرده بود . و حالا او که سالها راننده کامیون و حداقل نیسان بود شاگرد راننده یک اتوبوس بود .  شش سال زندان اورا درهم شکسته بود . پدرش اورا ترک کرد در حالیکه چیزی را جا گذاشته بود . یک گردنبند طلا و یک فاکتور که تاریخ آن  8 سال پیش را نشان می داد.

نظرات ()



آیا کسی در خانه خودش گم می شود
نویسنده: پرستو - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠

هر وقت که از سر کارم می آمدم در آخرین ایستگاهی که پیاده می شدیم می ایستادم و نگاهی به خانه سالمندان فرزانگان می انداختم . تعدادی پیر مرد و پیرزن که به نظر می رسید اکنون فقط برایشان کوله باری از خاطره ها باقی مانده است در آنجا اقامت داشتند .

یک روز که از کنار در حیاط آن رد می شدم پیرمردی مرا صدا زد و گفت : خانم می شه به من بگین مشهد کجاست . گفتم : اینجا مشهد . گفت می دونین مشهد خونه من؛ولی به من می گن که من تو مشهد گم می شم .مگه کسی تو خونه خودش گم می شه . جوابی نداشتم . فقط به او نگاه کردم و رفتم . روزهای بعد هم او مرا صدا می زد همان سوال را تکرار می کرد . نگهبان خانه سالمندان به من گفت :چند بار بهش بی توجهی کنی دیگه ازت نمی پرسه . راستش خواستم این کار و بکنم ولی نتونستم و هرروز به اون می گفتم من نمی دونم . کم کم این سوال  ذهنم و مشغول کرد و به نظرم سوال جالب آمد . من بارها نقشه مشهد را در سیستم gis وahp و... رسم کرده بودم . جای گسلها و قناتهایش را می دانستم چه برسد به خیابانهایش . با این حال من بارها در این شهر شلوغ گم شده بودم . بابا به من می گفت تو گیج و سر به هوایی یک راه و ده بار می ری ولی گمش می کنی . آره آدم تو خونه خودش گم می شه . 

وقتی که تنهاست ؛وقتی که ناراحت ،فضا گم می شه . گاهی به اندازه یک نقطه تنگ می شه یا یک کمون بی نهایت می شه . فقط دور خودت می چرخی ، مثل زمین که به دور خورشد می چرخه . دلت می خواد از اونجا فرار کنی . 

روز بعد وقتی پیرمرد و دیدم و اون باز پرسید که مگه آدم تو خونه خودش گم می شه ؟ 

 گفتم :از اون بدتر ،آدم سرگردان می شه . مثل زمین که دور خورشید می چرخه . وقتی که آدم تنهای هبچ جا بدتر از خونه نیست . 

از اون روز پیرمرد دیگه از من این سوال نپرسید و من اون و ندیدم . بعد از چند وقت  دلم برایش تنگ شد . از نگهبان درباره اش سوال کردم به من گفت سه روز که اون پیرمرد مرده . همچنین به من گفت خدایا خیرت بده دو سه هفته آخر دیگه نمی گفت بذارین من برم ،مشهد خونه من .

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »